تبليغاتX
از نفس افتاده

ساده نویسی......

جشماتو ببند با من  باش

یه راه دور

خیلی دور....

همه حرف میزن اما من نمی فهمم

(دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود)

رفت آنکه یک نفس از دلم جدا نبود

شب تا سحر من بودم و آن چشم مستش

رنگش چو دریا بود و من ساحل نشینس

او آسمان بود و من فرش زمینش

تا رفت.......

شب تا سحر من بودم غوغای باران

دیو سیاه شب کنارم ! غمگین و دلسرد

نمیدانم چرا خوابم نمیبرد

تا رفت ......

جانم درد میکرد

چشمانم نمیمرد

قلبم تب داشت

گاهی صدای خنده اش می آمد از دور .....گاهی نوای ناله ام می آمد از جان

ساده نویسی

تارفت........عروسکش شکست..................

 

غوغای پندارم نمیمرد.........نمیدانم چرا خوابم نمیبرد

نمیدونم دروغ به آلمانی چی میشه؟..............

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:20 توسط نیکو |

از هیاهو ی جایی که هستی

از صداهای درهمی که نمیدونم چی میگن آدماش که زبونشون با گوش من یکی نیست

دلتنگم آنچنان ........

حرف های جدید یاد گرفتم.......

پیش میرود این اندیشه مبهم........صدا ......هیاهو ....

آهسته آهسته ظاهر میشوی بر صفحه های متنافر تو در تو

با هزار رنگ....رنگ....رنگ

گاهی اونقدر پر هیاهو می آمدم که ذوق زده می شدی و رفتنم رو نمی فهمیدی

اما الان اونقدر آهسته میرم که بودنم رو نفهمی ........

 

از درچه چشمانش همه چیز را پر رنگ تر میدیدم .......ی جهان آفتابی آشکار

 

آنچنان دلتنگم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:23 توسط نیکو

باید از زندگی پرسید ؟

به روح اعتقاد داری.............................؟

بیزارم از زندگی از اینکه تو نیسی و اون هنوز هست

از اینکه تو نمیخوای من باشم من هنوز هستم

 

شرمنده ام................................ولی تو روحت زندگی

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:45 توسط نیکو |

به زندگی اعتقاد داری؟

میروی و گریه در نهان کنم

میبرم زچشم خود توان ...... تا رود یاد از خاطر فراموشم

تمام زندگی ام همچون نیلوفری در مرداب است

نیلوفر با حسرت به پهنای مرداب و تنهائی خود فکر می کند

میروی و گریه در نهان کنم

غرق در شب ها بی مهتاب زین روزهای بعد

ناله ی من از دل مرداب می خیزد

بهارم رفت بهارم از کنارم رفت بهارم از کنارم نرم نرمک رفت

بهارم .......

میروی و گریه در نهان کنم

دیگر از مرداب هیچم نیست دیگر از سرخی این رخسار بیمم نیست

همچنان پژمرده در پهنای این مرداب ....همچنان لبریز اندوه می پرسم؟

بهارم رفت؟............میروی و گریه در نهان کنم

حالیا اینک بهاری رفت زانکه رفته حس و حال خوش خیالی رفته است

خسته از پرواز

خسته از انتظار

خسته از تکرار ترک مرداب و نیلوفر....................................................................تمام

 

 

 

اگه نخوام عروسک خوبی باشم اگه نخوام منتظر بمونم اگه نتونم تحمل کنم کی به حرفام گوش میده؟

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:44 توسط نیکو

توي يه اشتباه خاكستري از دنياي حبابي خودم اومدم بيرون

آره اشتباه كردم

شماها هيچ وقت اشتباه نكردين؟

پنجره باز بود منم فك كردم  بهار داره مياد

ولي نيومد بهار نيومد پرواز نبود انتظار نمي خواست

ولي اونجا بهاره برا اونا تو جنوبي ترين نقطه گربه

رهام كن چون نميدونم چي ميگم.............................نمیدونم چی شنیدم

میشه به تو بگم؟ شاید تو بفهمی ! اما نه رهام کن رها............



بخند عروسك چون فردا روز بدتريه

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 22:55 توسط نیکو

بهار من در راه است و چه بهاری

من از بهار می گویم تو باید بشنوی

سخت درک میکنی بهاری که من در گیرش هستم و انتظارش را تجربه میکنم

نمیدانم فردا هم می آید .........؟

رسید هنگامه دیدار آن یار

رسیدم عاقبت جایی که او بود

هر چه کسم تمام هستیم برخاسته تا تو رادر آغوش بگیرم در تمام تنهائی

 

 

 

و تو .........

پرواز.....فرودگاه.............

چیزی نمیگم چون حتی کلمات رو هم پیدا نمیکنم

من منتظرم......همین

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 19:47 توسط نیکو |

با تو گفتم؟..............

دلم برایت تنگ میشود......!

دلم برای همه چیز گفتن با تو تنگ میشود

دلم برای همه چیز نشان دادن به تو تنگ می شود

بی بهانه با بهانه دلم برای تو دلم تنگ تنک می شود

من با خیال تو در بهار سر میکشم از بام و از کوه و کنار

دیو اندوهم مرا در آغوش خود برد

چشمان تبدارم نمی خفت ....میگریست نمی خفت نمی خفت

افسانه چشمان آبی ....آبی .......آبی

من در خیالم....گاهی صدای بوسه هایش می آید از دور

گاهی شراب خنده اش می ریزد هر سو

دست روی دل بگذار و بشنو

بی دوست زندگانی ذوقی چنان ندارد ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی.......

 

 

با این دست های خالی با بهاری که...................

بهار کجاست بدون تو؟..............................................! 

من به زمین نزدیکم اینجا زمستان است بدون تو بهار؟

زمستان ...

بهار؟

بهار؟

زمستان              زمستان         زمستان نبودن توست بهار من میشوی؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 0:55 توسط نیکو |

ذوذنقه ای که بین من و توست در همه گوشه هایش جدایی حصاری است پا برجا

غریبه ای غافل از سرخوشی دست به حصار می برد و میشکافد

باد تند جدایی میوزد

 من در این حصار تنها مانده ام

جدا از تو...........

و تو...

 ای غریبه در فرصت های تلخ زندگی من راه یافتی

نمیدانم آرزوهای من دروغ بود؟

یا تو دروغ را برای لحظه هایم آرزو کردی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 22:18 توسط نیکو |

و اینکه چه سخته .......

 

تمام روز چشمای‌ به ساعتم نگرانه

نگران و منتظر

باید تمام نگرانیام با ساعتو با یه ۲ جمع کنم ست

تو ساعتهای دلتگی من هستم تنهائی هست دلتگی هست

چشمای بارونی یه عروسک شکسته هست

و اینکه چه سخته

یه غریبه بی خبر بیاد تا تمام داشته هاتو بگیره

اما من هستم

با نگرانی با ساعت با دلتگی با تنهائی

تا این زمستون تموم شه تا تو بیای تا بهاره من بیاد

هر چه کسم

د و س ت ت د ا ر م را زیاد با من بگو

د و س م د ا ر ی را زیاد از من بپرس

 

 

اینجا نوشتم که بدونی j0ojia از ته دل ميگه دلتنگته تا باورت شه

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 17:59 توسط نیکو |

منتظر بودم پائیز با دستای سردش یه معجزه جدید بسازه از نداشته هام

تقدیرم شبیه یه بوته بابونه شده که اشتباهی روی یه دیوار کاه گلی که همین روزا قراره خراب شه ساخته شد

که دیوار خراب شد

که تو رد شدی .که تو گذشتی .که دیوار خراب شد

یه جور دیگه مینویسم ...... تو هستی دیوار هست .

دلتنگی هامو گم کردم نمیدونم خدا کدومشو اول بهم داد

گریه هام نا مرتب شده چشام صرفه جویی نمیکنن شب روز خواب بیدار همیشه

اه به تو که اسمت زندگیه

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 12:30 توسط نیکو |