|
جادوی باطل شده ماه طبل تو خالی وهم وهزار شیطنت دیگر شاید بخوانید ..... دیگر دل تنگ نیستم شاید بهتر باشد چشم هایت را بسته نگاه داری این روزها آن قدرها هم دیدنی نیستند تاریکی غلیظی روی آسمان میریزد زمین است و هزار شیطنت دیگر قاب عکس هست اما عکس جای همیشگی خود نیست حفره ای کوچک بر افسون خوشبختی عروسک نشسته بود بختک که برخاست پنجره ها را کسی بست شادی کوچکی بر صفحه سفید صبح می رقصید..میرقصید
چقدر دیر مهربان شدی.........................................................................نیکو
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 23:55 توسط نیکو |
همه گویند این بهار است که آمده ......همه ــــــــــ عروسک پس چرا من بهاری نمیبینم ؟ عروسک هر شب به باران نگاه میکرد حالا چشم هایش همیشه خیس بارانند ...خیس بارن با توام تو که میدانی عروسک بی تو بهاری ندارد .این بهار نیست...! تقویم ورق خورده و دوباره روزهای تنهای آمده قبل از شایعه آمدن بهار عروسک را دیدم که خانه تنهائی اش را پر از خلوت میکرد گوشه ای دنج پائیز زندگی اش را جیده بود گل آرزویش را در باغچه بی کسی اش کاشت حالا خانه تنهائی اش بزرگ شده خاطراتش کهنه شده اما هنوز روی طاقچه خوشبختی جا خوش کرده چه دروغ بزرگی است آمدن بهار......بی تو؟ این بهار نیست تقویم ورق خورده + نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 0:30 توسط نیکو |
تقویم شادی ها:
امروز روزه هدیه خداوند به من بود.هر چند اول بار از زبان تو شنیدم این توصیف زیبا را باز هم بماند....... سال نو وحضور تو در کنار من چه تلاقی قشنگی بود.....شاد بودم و شاد میشدی از بودنم ...بماند ترس تمام شدن زمان دلبستگی ها و رفتنت از سرزمین من در همه لحظه های شادم حس میشد اشتباه نکرده بودم.......بماند چقد پشت سکوت شب و ترس از پیچیدن صدا تو خونه باهات حرف زدم چقدر پشت شلوغی میز کارم باهات خلوت کردم امروز روز اشتباهه تو تقویم دلتنگی ها دلتنگی ها .... داروندار عروسک را در انتهای سفر مرور میکنم این خاک تیره دیگر پاپوش پای خسته ام نیست این سقف کوتاه آسمان سر پوش چشم خسته ام نیست پشت آسیابی نشسته ام که با هر چرخشش خوشبختی مرا زیر سنگهایش بهم میکوبد دلواپسی هایی که دست خوش یک اتفاق ! حادثه دوست داشتن تو شده اند . هر روز هر شب مرور میشوند تو دگر از عروسک هیچ نداری اما من.... هوائی سرشار از بوی دلتنگی غم و اندکی غبطه در افق.....نقطه های سیاه کوچکی که میرقصند پندارم رویا بود همه .......رویا بود؟ مرگ عروسک نزدیک است .....بلند بایست تا ببینی + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 21:38 توسط نیکو |
از وقتی رفتی روزهای زیادی گذشته
روزهای من !...........ولی بی تو! اما اشک هایم هنوز خیس خیسند از خود میگویم............ تردید دارم تو واقعا روزگاری آرامش خاطر من بودی؟ این روزها تمام تشویش ذهنم دغدغه های خراشی است که تو بر آرامشم کشیدی در میان نبودن های زندگی غلت میخورم . باید کمی از دو رنگی روزگار در کالبد وجودم بدمم باید هیچ باشم ........هیچ از تو میگویم ...... مدت هاست در سبد زندگی تو عروسک هیچ نیست ....دیگر عروسکی نیست همه میگویند! چه تلخی ؟ چشم های شادت کو؟ اما تو خوب به یاد داری.....وقتی میرفتی چشم های شادم را با دو قطر اشک یه بغض سنگین بستم مرا از یاد بردی اما چشم های شاد من قطره اشک و بغض سنگین را برای همیشه در خود نگه داشته همین را میخواستی؟...................همین + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 22:46 توسط نیکو |
این روزا میبینید باد به کمک آدما میاد؟ شب خوابید صبح که بیدار شد احساس کرد باید یکی رو دوست داشته باشه چقدر قشنگه این حس.........! بازم میخوابه خیلی از شبا میاد و میره اما صبح یکی از اون روزا احساس میکنه باید همه دوست داشته هاشو بده دست باد تا ببره یه جای دور خیلی دور.....و رهاش کنه مهم نیست......... بازی که تموم شد عروسک یه گوشه نشست یه بغض کال تو چشماش یه صدای گنگ تو گوشش یه زمزمه غمگین رو لباش آخه شب شده بود و صبح باد عروسک با خودش برد یه گوشه ای رهاش کرد
عروسک داد میزد داد میزد تا باد رهاش نکنه داد میزد تا باد کمک نکنه ولی صدایی نمیاد رها شده ..............تو شنیدی؟ + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 22:17 توسط نیکو |
تمام ذهنم صفحات متنافر تو در تویی شده که بی تو در تنگنای انتظار دلخوش تقدیره کاش رفتنت رو نمیدیدم ..... نمیدونم چرا بهار انقد زود تمام شد دنیا میگذره و خوشبختی تو مشتش رو هر دفعه رو سر یکی میریزه نوبت من بود بخدا................. این بار نوبت من بود عروسک شکسته تو بارون مونده ولی منتظر شکوفه های بهار بود ناغافل بارون پائیزی خیسش کرد داره میلرزه از سرما عروسک تو که بارون دوست داشتی ؟ چی شد یهو؟ عروسک! کنار دنیای رنگی نشسته برا خودش یه ماژیک سفید برداشه میخواد بنویسه با همین سفیده میخواد بنویسه دنیای سیاه من برو میخوام تنها باشم ........برو من تنهایمو میخوام + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 21:13 توسط نیکو |
سلام
نمیخوام براتون شعر بگم میبینی حسین دیگه شعر نمیگم میخوام از تو بگم پیشه همه میخوام از حقیقت عروسک شکسته براتون بگم از طناب داری که برام بافته شد آره آدمی که منو میبوسید طناب دارمو بافت آدمی که می ایسته برای خدای خودش نماز میخونه حتما همین حالا روزه میگیره پیش همون خدا جلو چشماش به من دروغ گفت من همه دنیاش بودم تو بگو تو که داری میخونی نوشته هامو بگو همه کس یعنی چی؟ چراغ خونه یعنی کی ؟ بگو پیشت میمونم به کجا میگن؟ من بین دیروز پس فردا موندم من تو تولدم و کادوئی که هیچ وقت نگرفتم موندم من نمیدونم از کجا باید میفهمیدم این چشما قراره نامهربون بشه من از کجا باید میدونستم دروغگوها خوشبختن شما بگید خدا کجاست؟ داره نگامون میکنه؟ من کجام .......................................................................... + نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 19:5 توسط نیکو |
ای که رفته با خود دلی شکسته بردی اینچنین به طوفان تن مرا سپردی ای که مهر باطل زدی به دفتر من بعد تو نیامد چه ها که بر سر من ای خدای عالم چگونه باورم بود آنکه روزگاری پناه و یاورم بو د سایه اش نماند همیشه بر سر من زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته ام رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا رفتی و خیالت زمانی نمیکند مرا رها ای به دل آشنا تا که هستم بیا وای من اگر نیایی ......وای من + نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 20:12 توسط نیکو |
از این پرده های سکوت از این لحظه های خودم
از این خونه خسته شدم برگرد .....برگرد از این فکر هر شب تو از این حس سرد خودم از این آیئنه خسته شدم برگرد .......برگرد چقد پشت پنجره ها به هوای دیدن تو بشینم تمام شبا بیدار چقدر با خودم به دروغ بگم برمیگردی یه روز بگم میرسم به شب دیدار تو این خونه از تب تو دارم میرسم به جنون هواتو به من برسون برگٍٍُُُرد ............برگرد واژه تلخ جدائی نمیتونه وسعت حس منو برای شما نقاشی کنه من خسته ام من از این هجرت من از این نبودن خسته ام برام دعا کنید فقط دعا.........................................................................................نیکو + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 19:56 توسط نیکو |
دوستای خوبم کاش منو ببخشین واسه اینکه تو این مدت سکوت کردم خیلی بهش احتیاج داشتم ................................................................................نیکو + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 22:45 توسط نیکو
|
| |||||