تبليغاتX
">

این روزها هر وقت به تو فکر میکنم

به تصویر کبوتری میرسم که در میان درختی ناشناخته نشسته است

در زیر باران یک ریز....

گاه در اوهامم تو را میبینم که با دو بسته سیگار

- در برزخ-دنبالم میگردی -بگذریم!

همچنان حالم خوب نیست!

احساس میکنم شکست خورده ام

در زمان و در عرض !از که ؟

صحبت از کس نیست! نمیدانم.... احساس میکنم

نفس سرد مرگ را بر گردنم احساس میکنم

گاه به سرم میزند که خانه را به آتش بکشانم !تا او را بسوزانم....

ولی بدترین وتابلو ترین جلوه خودخواهی غرور است

مدام دلم میگیرد ! میدانم ذهنت انباشته از این گلایه های تکراری است

چرا دیگر زمین هرگز باران بر خود ندیده

هیچ علف خشکی با باد نرقصید ؟

میسازیم و ویران میکنیم !

انسان موجود خوبی نیست

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 0:7 توسط نیکو |


در کویری برهوت غروب پتکش را بر زمین می کوبد

گرد و غباری تیره به خود می پیچد و آرام میگیرد

خورشید میشکند و در بیابان میمیرد

پرتاب گلوله ای مهتابی به آسمان

انفجار مهتاب.....

و آسمان یکجا پر از ستاره هایی که آرام خاموش میشوند

چه آتش بازی نحسی . چه آتش بازی شومی

من نشسته بر کف بیابان آتشی افروخته و نگاهم به کرانه

در آن سوی کرانه دریا .....

طلوع خنجرش را بر پرده شب می کشد

شب پاره میشود رنگ از رخ ماه می پرد و صبح نمایان میشود ....

من خوابیده بر ماسه های ساحل آتشی خاموش شده و دریایی آرام و صبحی آرام

با نوازش آفتاب بیدار می شوم می ایستم

پلکهایم را میمالم .....

و با صدای فس فس کف موج خیره می شوم  به کرانه ....                                          

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 22:27 توسط نیکو |


غریبه ام با تو و با تمام هستی ....

که به نقطه ی کوری از آن تبعید شدم به این اتاق که در آن ابر ها را گم می کنم مدادم را بی هوا

میجوم و نا خواسته هق هق می کنم .....

انگار یه عمر با مرده ها هم قفس بوده ام و امروز تمام من در یک کوچه بن بست خلاصه میشود و یک اتوبوس که از آن جامانده ام .......

کفش هایم پاهایم را زخم می کنند و کسی برایم دست تکان نمی دهد .

ملالی نیست....

با دیوارها خداحافظی میکنم دست سایه ام رو میگیرم و برای کسی که انگار ته کوچه نایستاده دست تکان می دهم ....

و فردا....من....رفته ام....سایه ام....نیز...................

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 23:38 توسط نیکو |


در کودکی نمیدانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم ! چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم !

فارغ از قضاوت ها در رنگین کمان حیات ذره یی بودم که می درخشیدم !

آن روزها میلیون ها مشغله دل گرم کننده در پس انداز ذهن داشتم  از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران  ابرها از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی خون انار همه و همه دل مشغولی های شیرین ساعات بیداری ام بودند به سماجت گاوها برای معاش زمین و زمان رامی کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم .

گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس. توقعم را بالا برد !

توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم  بود ! مشکلات راه مدرسه در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفشهایم به باران با همه عظمتش بد بین شوم هر چه بزرگتر شدم از آن روزگار دور ودورتر افتادم !

چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم نبودن. بودن نعمتی است که با هر کیفیتی جذاب است

فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما  هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد.

منظومه ها میچرخند و ما را با خود می چر خانند!

یادمان باشد هیچ کس مسئول دلتنگی هاو مشکلات ما نیست  ! اگر ردو پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سر انجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه چیز های تلنبار مربوط و نا مربوط را زیر و رو

 

میکنیم ................دلم گرفته

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 13:39 توسط نیکو |


جدا مانده از جماعت سر گرم

رانده شده از میان همشکل ها ..

متصل به امواج منفی حیات

بی خبر از وجود گنج چند هزار ساله

هیچ شیئی بی دلیل پا به خانه ات نمیگذارد

و هیچ کلامی بی دلیل بر تو خوانده نمی شود

بی دلیل تنها نمیمانی و بی دلیل تکثیر نمی شوی

سهمی است که پرداخته می شود وگرنه به سیاهی می گراید

آنچه که می ماند.....

بی دلیل منتظر نمیمانی و بی دلیل تمنا نمیکنی

مرد دو چهره با زبان سه پهلو در فضای خالی چهار بعدی می تازد در ابعاد منحنی باد .....

و تو این گونه فکر میکنی کوتاه و ممتد

هیچ کلامی بی دلیل بر تو خوانده نمی شود

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 15:4 توسط نیکو |


درست در آخرین ساعات روز شروع میشود

آنگاه که  در گوشه همیشگی اتاق..از قصه های خالی مچاله شده من پر میشود

و من خوب میدانم در این لحظات به چه چیز فکر میکنی

این پنجره غمگین ....

کلاغ ها را که از شرق به غرب میروند

وکرکره های سربی آسمان را با خود میکشند

قاب میگیرد.....

ساکت و خاموش غروب را مینگری که آرام پریشانی و تشویش را در خود میکشد

آنگاه که در گوشه همیشگی آسمان از قرمزی کبود و باوقارش پر و خالی میشود....

درست در اولین ساعت شب تمام می شود...

غروب دیری نمی پاید امروز جمعه بود و فردا شنبه امروز روز شعر بود و فردا روز معجزه ....

در اتاق بوی تند سیگار و بوی تلخ.....شاید

امروز آخرین روز جوانی من است

قاب بی جان پنجره از تاریکی پر و خالی میشود

شاید......

امروز آخرین روز جوانی من است

                                  

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 15:22 توسط نیکو |


X

من دیگه نیستم هیچ وقت
خداحافظ تمام خاطرات قریه‌ی زیبا
دل من سخت غمگین است ...


صفحه اصلی
ایمیل

خاک خورده ها

آبان 1388

مرداد 1388

خرداد 1388

فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385



دوستان

صد سال تنهایی
سیامک
مهرداد
سرخوشان همینطوری
نسرین
خلوت دل
از گذر گل تا دل
شقایق
زرین
دنا(وسوسه های آئینه)
روح سرگردان
آسمان سنگ فرش ناتمام
پارسا
مترسک
مانی.
آرام ولی ساکت
کلبه خنده( ایمان)
قصه دیوار و دخترکان
شیرین
mahyar


لینک ها

آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین:
بازديدها :