|
در ژرفای این همه دلواپسی و گناه
در نهایت این همه سر در گمی...! در پیچاپیج این همه لبخند و دلهره شاید نشانی از تو باشد...........؟ در میان این همه همهمه شاید کسی خفته باشد که برق چشمانش فقط پیشانی تو را نشانه رفته باشد آرام میچمد و اینجا درست در یک قدمی چنبره اش را پهن میکند سرش را خم میکند و دوباره چشم میدوزد بر پیشانی ات از میان این همه اعدامی یک نفر زنده نیست تا از او بپرسم؟ فاصله میان فرمان آماده تا آتش در ذهنش چه همهمه ای طی شد آنجا که امید و نا امیدی تار و پود طناب دار تواند ........ حلقه ای سفید و جادویی که گویی از پشت خوابی سنگین نگاهش میکنی و از پشت این حلقه چقدر دنیا تاریک و زیباست در ژرفای این همه دلواپسی و گناه در نهایت این همه سر در گمی در پیچاپیچ این همه لبخند ودلهره شاید نشانی از تو باشد آنگه که در خود خیره میشوی تا فقط یک نقطه شوی سیل کلمات سد سینه ات را میشکند و در آخر علامت سوالی می ماند درست در جلوی چشمانت که کلافگی را در ثانیه ها تکرار می کند اما در میان این هم همهمه شاید نشانی از تو مانده باشد + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 15:8 توسط نیکو |
امشب هوای دلم نمناک و بارونی است به روزای رفته نگاه میکنم....... میترسم از این حس مدام.......همه زندگی منو بردی از تهی بودن متنفرم مدت هاست خودم را گم کرده ام کاش میشد بدون خودم زندگی کنم کاش به آخرمیرسید این عمر ...........تا کی به انتظار نیامدنت بشینم از لحظه های خودم فرار کردم به تو پناه بردم واسیر لحظه های تو شدم سخت فسرده ام کردی.دل به مرگ سپرده ام بذار فراموش کنم که از تو هیچ چیز ندارم زمستون بود!................ سرده.!.! روزی که مردم به یادم شعری بخونید پر از هق هق بارون و بی قراری کبوتر ببینم شما کسی رو سراغ ندارید دلتنگی هامو....................؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 1:49 توسط نیکو |
برات از همه ی خوب و بدهای زندگی نوشتم
برات نوشتم که غروب چقدر بهم اخم میکنه نوشتم که طلوع رو مدت هاست که ندیدم از هق هق ناخواسته که تو تاریکی اتاقم به سراغم میاد نوشتم از بوی تلخ تو که مدام حسش میکنم از تک تک کلماتی که بهم میگفتی نوشتم از مدادی که بی هوا میجومش نوشتم که مدت هاست که با مرگ میخوابم صبح ها بهش سلام میکنم مداد سفیدم رو برداشته و ازم میخواد دنبالش بدوم تو به من میگی دویدن یادت بدم؟ من میگم...... براتون نوشته بودم که دلم گرفته؟ بی دلیل از قفس شب میترسم از هیاهوی واژه ها خسته ام برات از آسمون پر از ستاره های خاموش نوشتم تو فرار از خودم مدام کم میشم چون تو این پرده تاریک این خاموشی نزدیک آنچه میخواهم نمی بینم و آنچه میبینم نمی خواهم....... ......... جدا مانده از جماعت سرگرم رانده شده از میان همشکل ها................................................نیکو + نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 13:54 توسط نیکو |
از هیاهوی واژه ها خسته ام من سکوتم را از اوراق سفید آموختم آیا سکوت روشنترین واژه ها نیست؟ همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیدم ایا مرگ خونسردترین واژه ها نیست تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم شبی شاید امشب زیر نور یک واژه خواهم نشست نام خونسرد عشقم را بر حواس پنج گانه ام خال خواهم کوفت و همزمان پایین اخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت پایان... + نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386 16:6 توسط نیکو |
|
| |||||