|
خیلی تکراری میشه اگه بگم تولدم نامبارک ولی باور کنید هیچ چیز مبارکی توش نمیبینم شاید باید چشمها رو شست اما نه ..... دنیارو باید همین جوری که هست دید درسته؟ در ضمن درسته که خیلی هاتون با نبودنم فراموشم کردید ولی اینو واسه اونایی نوشتم که به یاد دارن....نیکو تو هم یادت رفت که نیکو داشتی ولی من یادمه تکیه گاه داشتم + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 12:32 توسط نیکو |
مینویسم زندگی با یک رنگ
مینویسم زندگی با یک جنگ...! مینویسم تو و فریاد و سکوت مینویسم که چرا تلخ شدی ..؟ که چرا هم ره این مرگ شدی آمدی تاببری .....؟ اما نه! این تو نیستی ! آمدند تا ببرند. جسم رنجور و خموش من را ....ولی من دلم خیال آرام تو را میخواهد ......... با خودم قول نوشتم ننویسم از رنگ ننویسم تو و این زندگی و این همه جنگ.. باز هم داغ دلم تازه شده ،باز هم رنج ............. تو بگو !من همانم ؟ نیکوی خوش پرواز و بی پروا نه من این نیستم ......آری آمدی تا ببری پر پرواز دل بی پروا دست هایم بوی خاکستر میدهند...... + نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 23:56 توسط نیکو |
|
| |||||