|
از وقتی رفتی روزهای زیادی گذشته
روزهای من !...........ولی بی تو! اما اشک هایم هنوز خیس خیسند از خود میگویم............ تردید دارم تو واقعا روزگاری آرامش خاطر من بودی؟ این روزها تمام تشویش ذهنم دغدغه های خراشی است که تو بر آرامشم کشیدی در میان نبودن های زندگی غلت میخورم . باید کمی از دو رنگی روزگار در کالبد وجودم بدمم باید هیچ باشم ........هیچ از تو میگویم ...... مدت هاست در سبد زندگی تو عروسک هیچ نیست ....دیگر عروسکی نیست همه میگویند! چه تلخی ؟ چشم های شادت کو؟ اما تو خوب به یاد داری.....وقتی میرفتی چشم های شادم را با دو قطر اشک یه بغض سنگین بستم مرا از یاد بردی اما چشم های شاد من قطره اشک و بغض سنگین را برای همیشه در خود نگه داشته همین را میخواستی؟...................همین + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 22:46 توسط نیکو |
|
| |||||